دسامبر 22, 2009 بدست سایه

ژاکت آبی نفتی کلفتم رو میپوشم میشینم کنار شومینه.ظرف انار رو از روی میز برمیدارم.
انارها رو یکی یکی پوست میگیرم تا دون کنم بریزم تو کاسه ی کریستال بیارم برای تو.
کارد روی انگشتم سر میخوره و خون میزنه بیرون، سرازیر میشه رو سرخی انار.
دستمو میبینی، هول میشی…
آرومم. نگاه میکنم به دستم.دارم فکر میکنم که خون کدوممون رنگین تره!؟!خون من یا خون انار؟!
..
..
..
..
..
..
پ.ن1: پاییــــــــــز رفت.دلم براش تنگ میشه!!یلداتون مبارک.
پ.ن 2:برگشتیم!!خسته ام،خسته ی مسافرت!اما خیلی خوب بود و خوش گذشت، فردا میرویم سنگاپور.برمیگردم و مینویسم.دوستتون دارم.همتون رو خوندم عزیزای من،شرمنده،اصلا وقت نظرگذاشتن ندارم!بعدا حــــــتما جبران میکنم!:*:*:*
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
دسامبر 16, 2009 بدست سایه
ارسال شده در Uncategorized | 22 دیدگاه »
سلام دوستای نازم!!چطورین؟خوبین؟
ما هم خوبیم!خدا رو شکر!داریم با همدیگه کم کم خونه تکونی می کنیم!
جدی میگم!آخه تمیز کردن خونه همیشه برای من یه جارو و یه گردگیری کوچولوئه!بعدش حالا که “او”جون بیکار شده منم حسابی دارم ازش کار میکشم!و خیلی بدجنس شدم و پرده ها و درو دیوارو کابینت ها و اینا رو داریم با کمک هم تمـــــیز میکنیم حسابی!امروز شنبه بود!هفته ی دیگه اینموقع ایشالا مامان اینام اینجان!آخ جووون!هووورا!:دییی خیلی خوشحالیم و دلتنگ!این روزا انگار برای هر کاری بیشتر انگیزه دارم!همش منتظرم!و دلم میحواد وقتی مامانم اینا میان بشون خیلی خوش بگذره و همه چی عااالی باشه!!واقعا گاهی احساس میکنم اینکه آدم کنار مادر و پدرش زندگی کنه چه نعمت بزرگیه!تنها چیزی که اراده م رو سست میکنه برای تلاش به اون چیزایی که میخوام بشون برسم و هدفهام و آرزوهام همینه!میدونم که دوری از پدر و مادرم اگه بخوام دور از کشورم زندگی کنم برام چیز آسونی نیست…میگم مگه آدم چقدر عمر میکنه که همون رو هم دور از عزیزانش بگذرونه؟برای چی؟!اما باز از طرفی وقتی به مشکلات دیگه ی برگشتن به کشورم فکر میکنم و اینکه باید با خیلی از آرزوهایی که دارم خداحافظی کنم باز مستاصل میشم!!….بگذریم!!!
راستییییی فردا هم که عیده!من عید غدیر رو خیلی دوست دارم!عیدتون مبارک دوست جونا!ایشالا واستون روز خوبی باشه فردا!!من یک عیدی خیلی خوب از”او” ی عزیزم گرفتم!یه بلوز آبی خوشگل و یه شلوار جین خاکستری ناااز!
فردا هم قراره با همدیگه کباب کوبیده درست کنیم!آخه من عاشق کباب کوبیده هایی هستم که “او”جونم برام درست میکنه!و اونم گفت که میخواد فردا واسم درست کنه!
خیلی دوستتون دارم،مواظب خودتون باشین!باز هم عیدتون مبــــــــارک!
ارسال شده در Uncategorized | 24 دیدگاه »

اینقدر کار دارم که واقعا نمیدونم الان چرا اینجا نشستم و دارم مینویسم!
دلیلش فکر کنم دو تا چیزه!یکی اینکه دلم برای شما و نوشتن تنگ شده بود و دیگه اینکه اینطوری سبکتر میشم!آخه کلی ناراحتم!نمیخوام انرژی منفی بدم!اما اعصابم از دست استاد عوضیم خورده…خیلی سر این پایان نامه م اذیتم کرد!کارایی کرد که اگه بگم شاخ در میارین!اما همون بهتر که مرور نکنمشون…این پایان نامه تا جون منو در نیاره تموم نمیشه!اَه!خسته شدم!نمیتونم تمرکز کنم و وقتم رو بذارم روی کارهایی که بهم انرژی میده و عاشقانه انجامشون میدم!بیصبرانه منتظر 22 ژانویه هـــــــــــستم تا این پایان نامه ی کذایی رو تحویل بدم…آخه به کنار از اذیت های استاده ،این پایان نامه منو خیلی خسته کرد!و من دو برابر همه ی بچه های دیگه کار کردم!
آخه پایان نامه ی من مربوط به ایرانه و بیشتر کتابها و مقاله هایی که ازشون استفاده میکنم فارسی اند..و کارم با ترجمه شون به انگلیسی دو برابر شده!!استاد ه هم که تا میتونه منو اذیت میکنه..خدا جون خودت کمکم کن..همه ی مشکلات به دست خودت حل میشه!…از این بگذریم..خونه مونه!!کـــــــــــــلی کار دارم!خونه رو باید حسابی تمیز کنم و یه سری چیز میز بخریم وهزاز تا کار خورده ریز!مامانم اینا قراره مامان بزرگم رو هم بیارن!و تا 12 13 روز دیگه ایشالا به امید خدا میان پیشمون! و با این همه درس من بیشتر کارها افتاده روی دوش “او”ی عزیزم..
خدایی این پروژه م هم خیلییییی زیاد و سنگینه البته خودم هم سعی میکنم تا جایی که میتونم کمکش کنم،اما خودش همیشه بهم میگه من الان درس ندارم و تو باید درستو بخونی،…مرسی عزیزم،دوستت دارم!!:*:*
خوب دیگه انرژی منفی بـــــــسه!!
شاید با مامان اینا وقتی بیان بریم مسافرت سنگاپور.آخه هم نزدیکه هم اینکه بیشتر دوستای ایرانیمون رفتن و میگن حـــتما برین که خیلی خوبه و ارزشش رو داره..اما خوب معلوم نیست.چون من گرفتار یک پروژه ام هنوز.اینجا واسه کریسمس غوغا کردن!خیلی تزئینات زیباییی و دکوریشن های بینظیرییی!!حتما وقتی سرم خلوت تر شد میام و واستون عکس هاش رو میذارم دوستای گلم!
الان هم کلاس دارم تا 40 دقیقه دیگه و باید برم حاضر شم..واسم دعا کنین کارام خوب پیش بره!به زودی میام مینویسم!دوستتون دارم و مواظب خودتون باشین!:*:*
پ.ن:خدا جون عاشقتم!خودت کمکم کن!:*:*
ارسال شده در Uncategorized | 15 دیدگاه »
نوامبر 27, 2009 بدست سایه
ســـــــــــــــلام دوست جونیا!!خوبین؟؟خوشین ؟!الان داشتم از اینترنت گله میکردم که سرعتش عالییییی شد!!:دییی و منم الوعده وفا!!!!
جا داره باز هم اینجا از همه ی شما دوستای خوبم تشکر کنم واسه خاطر تبریک هاتون و آرزوهایی که برام کردین،ممنون!!خوب!بگم از روز تولدم!!شب قبلش که اصلا انگار نه انگار!! و اینکه گمان کردم همه ی عزیزان!!تولد بنده یادشون رفته
… “او” خان هم اصلا به روی مبارکش نمیاورد که اصلا شاید تولد منم هـــــست!!!:دییی ایـــــــــــــــــن گذشت و حتی من شب قبلش ناراحت هم شدم تا حدی!!چون حتی مامانم اینا هم زنگ نزدن و من نمیدونم چرا اینقدر روی روز تولدم حساسم!میدونم حتی اگه کسی یادش بره از دوستام و اینا دلیل نمیشه که به من بی توجه بوده،اما…..خلاصه روز تولدم یعنی 4 آذر خیلی روز خوبی بود!!صبح که بیدار شدم با کوهی از ایمیل و نامه و کادو از طرف کسایی که حتی فکرشم نمیکردم روبه رو شدم!!!
نزدیک به 100 تا ایمیل!!تبریک هایی که تو فیس.بوک بودن و ای کارتهای خوشگل از طرف دوستام و مامان بابا وخواهری و…اما تو کل هدیه ها و تبریک ها چند تاش واسم خیلی عزیز بودن و بی نهایت سورپرایزم کردن!!!اولیش کادوی “او”ی نازنینم بود که با نهایت سلیقه توی کاغذ کادوی بنفش(رنگ مورد علاقه ام)پیچیده شده بود و وقتی بازش کردم این توش بود:
خوشحالـــــم و عاشقش شدم!!!چون خیلی به درد من که یه دیجیتال دیزاینر و ایلاستریتور هستم میخوره!!!مرسی عزیزم ،خودت میدونی که چقدر خوشحالم کردی!!بووووس!!
دومین هدیه ای که خیلی برام عزیز بود یه ویدیو بود.از مامان “او” ی عزیزم.که اشک رو آورد تو چشمام…خیلی دوستتون دارم و دلم براتون تنگه.بوووس
و سومیش هدیه و تبریک از طرف هنرمندایی که اصلا انتظار نداشتم!!و دوستای عزیز هنرمندم از سراسر دنیا…واقعا برام ارزشمند بود!:)
شبش هم تلفن زنگ خورد و مامان بابای گلم بودن که بابا جونم باز هم از پشت تلفن بهم یاداوری کرد که شبی که من دنیا اومدم چه طور بوده و شام چی بوده و اینا!!: )))) لول!!
خوب اینم از جزئیات روز تولدم!!راستییییی واسه شام هم با عزیز دلم رفتیم رستوران ایتالیایی که من عاشـــــــــــــــقشم و من همانند….خوردم!!:دیییییییی روز تولم کلا اشتهام دو برابر میشه!! D:
راستییییییییییییی یه خبر خوووب هم دارم البته هنوز 100% نیست،اما به احتمال زیاااااااد و ایشالا مامان اینا میآن پیشمون بزووودی و کریسمس رو با همیــــم!!
و اینکه اینجا دوباره هوا گــــــــــــــــرم شده!!!:)
خــــــــــــــــوب دیگه دوستای گلم،مراقب خودتون باشین،دوستون دارم!زود باز میام مینویسم!!!فعلا بای بای!:*:*:*
ارسال شده در Uncategorized | 32 دیدگاه »
نوامبر 24, 2009 بدست سایه

امشب آخرین شب 22 سالگیه منه.4 آذر،من به دنیا اومدم.هر سال از وقتی که به یاد دارم بابا شب تولدم خاطره ی به دنیا اومدنم رو تعریف میکرد و من لذت تولد اولین فرزندشون رو توی نگاهش میدیدم.اینکه مامان مهربونم چطور درد میکشیده و چطور از یکی از شهرهای کوچیک نزدیک شهرستان ما تا خونه بابا با استرس رانندگی کرده!و اینکه شام اون شب چی بوده!و حتی حرفهایی که بین مامان و بابا ردو بدل شده…امروز من کنار کسایی که برام بی نهایت عزیزن نیستم.اما کنار تو ام،دوستت دارم،خوشبختیم و خدا بهمون لبخند میزنه.خدایا!ممنونتم برای تمام این نعمت خوشبختی،ممنونتم برای همه ی لطفت برای.. همه چیز.شکرت.امیدوارم که برای تو بنده ی خوبی بوده باشم.شکرت.و ممنونم از هدیه تولدت به من!فکر میکنم بهترین هدیه ای بود که خدا میتونه به بنده ش بده!ممنونم خدا…امیدوارم 23 سالگی سال پرباری برام باشه از همه لحاظ ،و وقتی 24 ساله میشم و 23 سالگیم رو مرور میکنم مثل الان لبخند بزنم..
بعدا نوشت:سلام دوباره دوستای گل و نازنینم،خــــــیلی خــــــــــیلی ممنونم از همتون به خاطر تبریک تولدم.با هر کدوم از کامنت ها پر میشدم از حس های بی نظیر!خیلی خوشحالم کردیــــــــــــن.ممنونم!!و دو تشکر ویژه از جودی جونم واسه خاطر این کیک و هدیه خوشگل:


و نیلوفر جون عزیزم که تو بلاگش هم تولدم رو تبریک گفته.همتون رو خیلی دوست دارم.بازم مرســــــــــــــــــــــــی!!یه کادوی بی نهایت عالی هم از عشقم گرفتم که کلی سورپرایز شدم و خـــــــــــــــــــــــــیلی به دردم میخوره!!!سرعت اینترنت خیلی کمه الان،تو پست بعدی حتماً میام مینویسم ازش!!فعلا!!:*:*:X:X
ارسال شده در Uncategorized | 19 دیدگاه »
نوامبر 18, 2009 بدست سایه

دستهام رو با صابون رایحه ی یاس بنفش زیر آب سرد میشورم…سرما تو تمام تنم پخش میشه!دستهام رو خشک میکنم..میذارم دو طرف صورتم!میام تو اتاق پیش تو و دستهام رو میذارم دو طرف صورتت..میخندی.
3 روزه شدیدا وبی وقفه داره بارون میاد!آسمون خاکستریه..هوا هم واقعا سرد شده!!با چتر هم اگه 3 دقیقه زیر بارون وایستی مثه من پاچه های شلوار جینت تا زانوهات خیس میشه!!:دییییی تو این 2 سال و نیم که اینجا بودیم،یاد ندارم هوا اینطوری سرد شده باشه!تو دانشگاه دارم با آسانسور میام پایین که طبقه ی 2 یه خانوم چاق با یه صورت گرد مهربون سوار میشه!نمیشناسمش و تا حالا ندیدمش،یه سرفه ی کوچولو میکنم که با لبخند میگه: هوا این روزا خوب نیس!مواظب خودت باش!با لبخند میگم: باشه! بعد تو دلم خوشحال میشم برای این مردم!یعنی خانومه چقدر انتظار کشیده تا هوا تو این کشور گرمیسری یه خورده سرد بشه تا این جمله رو به یک نفر بگه!!!؟:)دیشب رفتم زیر دو تا پتوخوابیدم!!ووووی خیلی کــــیف داااد
اینقدر خوشم میاد تو خونه با لباس نااازک و کوتاه هــــِی راه برم،بعدش هی از هر پنجره باد ســــــــــــرد بیاد بپیچه دورم،کیف میده خیلی!P:
این چند روز خیلی خسته شدم!!دیروز و پریروز امتحان و تحویل پروژه م بود…خوب شد خدا رو شکر!!دلم یه کم تفریح میخواد!دوستام میگن فیلم 2012 خـــــیلی قشنگه!!دلم هم میخواد برم ببینم هم نمیخواد!فیلم در مورد تموم شدن دنیا تو سال 2012 واقعا میتونه جالب باشه؟؟در هر صورت من هیچ اعتقادی به تموم شدن دنیا تو سال 2012 ندارم.شما چی؟!من تریلر فیلم رو دیدم و به نظرم فیلم هیجان انگیزی اومد!”او” میگه فیلم خیلی تخیلیه،اما برای من اینطوری نیست!آخه مگه روز قیامت همه چی به طرز وحشتناکی از هم نمیپاشه؟اینم یه نمونه ش میشه دیگه!نمیدونم…اما فکر میکنم همین روزا برم سینما!!:دییی
دیروز میخواستم برای خودم شلوار جین بخرم!!ایـــــنقدر اعصابم خورد شد که پشیمون شدم!آخه من شلوار levis میخواااااستم!
آخه چرا این مالزیا یی ها اینقدر کوچــــــــــــــــــیکن؟؟!!!رفتم تو مغازه به خانومه میگم این رو میخوام!میگه قدت خیلی بلنده!دور کمرش اندازه میشه اما قدش نه!میگم اُکی!اون یکی رو بده!!باز حرفش رو تکرار میکنه!!و باز هم !!میگم یه شلوار بلند تو این مغازه میشه به من نشون بدین تا امتحانش کنم؟؟(از خیر رنگ مورد علاقه م هم گذشتم!!)میخنده میگه: اینجا فقط سایز هایی رو میاریم که به مالزیایی ها بخوره…آخه چرا من تو لباس خریدن همیشه باید اینجا اعصابم خورد بشه؟خوبه باز چاق نیستم وگرنه فکر کنم …
عجب پستی نوشتم!یعنی خوشم میاد حرف هم که ندارم میام اینجا مینویسم تا حرف زدنم بیاد!!!:دیییییی ببخشید دیگه اگه خیلی قاطی پاتی نوشتم!دوستتون دارم!:X:X:X
ارسال شده در Uncategorized | 34 دیدگاه »
نوامبر 14, 2009 بدست سایه

اول:خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا!!مرسی…دوستت دارم.شکرت ۱۰۰۰۰ مرتبه!بچه ها ممنونم از دعاهاتون تو این مدت!مشکلم حل شده تا اندازه ی زیاد!خوشحالم!خیلی..
دوم:اخیرا سرم خـــــــــــیلی شلوغ شده!!چـــــون “او” سرش خلوت شده و امتحاناش تموم شده!:دییییییییی اعتراف میکنم دلم براش خیلی تنگ شده بود!!از صب تا شب ساعتها تو اتاق بود و درس میخوند…….واقعا همدیگه رو نمیدیدیم!!تازه نمیتونست تو درسام هم کمکم بکنه!
اماااا حالا با اینکه من بی اندازه درگیر پایان نامه ام هستم روزهامون یک کیف دیگه داره!و زمان بیشتری رو با همیم!
واسه همینم من زیاد گذرم این جا نمیوفته!!
خـــــــــــــــوب بگم از دیشب!با هم رفتیم سینما فیلم همسر مسافر زمان!من از وقتی فیلم نوت بوک رو دیدم از راشل مک آدامز خوشم میومد!خوشگل نیست،اما بانمکه و دلچسب!و از ته دل بازی میکنه!بازیگریش رو دوس دارم!!اما واقعا فیلم خوبی نبود!حدس میزدم البته…چون فیلم هایی که از روی کتاب ها نوشته میشن اکثر اوقات به نظرم دلچسب نمیان!اما همینکه با “او” توی سینمای سرد بشینیم و پاپ کرن بخوریم و نوشابه ومن سرم رو به شونتش تکیه بدم و گاهی اینقدر محو همدیگه بشیم که از فیلم هم یادمون بره برای من یعنی نهایت خوشبختی!:) ..
سوم: با “او” میریم تو یه pet shop خیلی بزرگ….میگه: حتما وقتی رفتیم جایی که خواستیم موندگار بشیم باید یه سگ هم بخریم!…میگم:آره آره!!…میگه:ماهی هم!!اونا رو نیگا چه رنگی و خوشگلن!…میگم:آررررررره!!عاشق ماهی ام!بی ماهی اصلا نمیشه!….
…من:وااااااای پرنده!!بی پرنده که اصلااااا نمیشه! “او”آره..دقیقا!!
بعد از چند دقیقه، “او” :میگم!!!چطوره بریم تو مزرعه زندگی کنیم؟؟!!من:واااااای!!منم داشتم به همین فکر میکردم!!چه قدر زندگی تو مزرعه میتونه قشنگ باشه!!..واقعا خیلی قشنگه!مگه نه؟♥♥♥♥
چهارم: این روزا راه رفتن تو خیابونا و مرکز خرید ها رو خیلی دوست دارم!همه چی رنگ و بوی کریسمس گرفته.درسته اینجا برف نمیاد..اما خوشحالی و جنب و جوش مردم سرخوشم میکنه!ذوقشون رو دوست دارم،نشاطشون شادم میکنه…
پنجم :با خونواده م که صحبت میکنم همه از ما عکس میخوان و ما هم از همه!
وقتی به او میگم که چقدر سخته واسم ایمیل کردن و کوچیک کردن عکس ها و وقتی هم خونواده واسم عکس میفرستن اینــــــــــقدر کوچیک میکننش واسه سرعت فضایی اینترنت که هیچی دیده نمیشه!کمی فکر میکنه و میگه میخواد واسم برنامه ی یک آلبوم آنلاین رو بنویسه!♥♥ و قرار شد دیزاینشم به عهده من باشه!:)
ششم: دلم برای چند نفر خـــــــــــــــــــــــــــیلی تنگه.
هفتم: بازم مرسی خدا!دوستت دارم خیــــــــــیلی!:*
ارسال شده در Uncategorized | 27 دیدگاه »
نوامبر 11, 2009 بدست سایه
این متن قشنگ رو از بلاگ نیلوفر جون برداشتم.خیلی ازش خوشم اومد،میذارمش تا شما هم لذت ببرین!
می تونی او را حس کنی ؟ …. او یک زن است !
می تونی مراقبتش رو در شکل یک خواهر احساس کنی

می تونی حرارتش رو در شکل یک دوست احساس کنی

می تونی احساساتش رو در شکل یک معشوقه حس کنی

می تونی فداکاریش رو در شکل یک همسر احساس کنی

می تونی الوهیتش رو در شکل یک مادر حس کنی

می تونی برکت وجودش رو در شکل یک مادربزرگ احساس کنی

در عین اینکه محکم و استواره

قلبش مهربونه

شیطونه

و دلچسب

صمیمی و همدل

و ملیح

او یک زن است

او زندگی است…

ارسال شده در Uncategorized | 27 دیدگاه »

بعد از کلاس خسته داریم از در دانشگاه میایم بیرون و حرف میزنیم که دوتامون چشممون به جمال مک دونالدز اون ور خیابون روشن میشه ولبخندهای شیطانی تحویل هم میدیم و میریم پیش به سوی یک ناهار مک دونالدزی!
غذامون رو سفارش میدیم و میشینیم به خوردن و گپ زدن.حرف از مزه ی شور سیب زمینی کشیده میشه به پلیس و امنیت و این چیزا!: )))بهش میگم خدا رو شکر کن!کشورتون نسبت به خیلی جاهای دیگه جای امنیه!!…..میگه: تو از پشت پرده خبر نداری!میگم مثلا چی؟!میگه چند شب پیش دوستم آدلین ساعت ۱ بعد از نیمه شب هوس غذای مکدونالدز رو میکنه!!زنگ میزنه به دلیوری تا واسش بیارن!از قضا دوست. *پسرش هم پیشش بوده!بعد از یک ساعت و اندی! زنگ میزنن و دوست . -*پسرش میره دم در و در رو باز میکنه!امااااا میبینه چهار تا مرد گنده بک واستادن پشت در! و لباس کارگرای مکدونالد هم تنشونه!!و حدود صد متر اونورتر چهار پنج تا مرد گنده بک دیگه(!!)کنار موتور دلیوری!!همشون هم نیشاشون تا بناگوش باز!!!!!!!
اما بعدش که میبینن یه گنده بک
مثه خودشون در رو باز میکنه غذا رو سه سوته میدن و میرن پی کارشون!!!بعد من این شکلی شدم
که دوست جون شروع کرد که: آره دیگه!کارگرا فکر کرده بودن این خانومی که زنگ زده اون موقع شب حتما تنها هم هست!!و اگه یه وقت نصفه شب هوس کردی غذا بخوری بده شوهرت زنگ بزنه!!!..
…
از اولین روزی که رفتم دانشگاه،هر روز آقای نگهبانی که اونجا هست(پیر هم نیست که بگی آلزایمر داره!!)هر روز بلا استثنا وقتی میخوام وارد محوطه شم میگه:student card?!
نمیدونم تو این فسقل دانشگاه ما(!!)که اکثرا هم مالزیایی هستن این هنوز قیافه ی من یادش نمونده؟؟!!هر روز سه ساعت باید اول از تو کیفم کیف پولم رو بعد از کلی گشتن در بیارم بعدش از تو کوه کارتها اون کارت خاص رو پیدا کنم!!و تازه دیرهم شده کلاااسم وتــــــــــازه!!ببینم که هی به این مالزیاییها وقتی میگن کارت دارم،میگه اّکی نمیخواد نشون بدین و میذاره رد بشن و هی حرص بخورم!!آخه این چینی هایی که همه شکل همن و کوتاهن رو خــــــــــــوب یادش میمونه ها!!بعد من با این قیافه و قدم و موهام و اینا!!از اول سال قیافه ی من رو هنوز به ذهنش نسپرده…
با دبرا داریم میریم از دانشگاه بیرون تا از تو ماشینش یه چیزی برداره و برگردیم تو دانشگاه!!آقای نگهبان میبینتمون و میگه: های!
..ما هم میگیم: هـــای!!!!میریم و وسیله ی مورد نظر رو برمیداریم و برمیگردیم…جلومونو میگیره و خیلی جدی میگه: استیودنت کارد؟؟!!
نگهبان: 
ما:
…
امروز با سه تا از بچه ها که نشسته بودیم حرف این شد که من چــــــــــــــقدر شبیه Beren* Saat هستم تو کدوم فیلمو با کدوم موها!!بعد یهو گفتن آررررررررره!!موهات مخصوصـــــاااااا!!!وقتی موهاش کوتاه و فرفری بود و….!!! من
!!! آخه من اصلا این بازیگر رو نمیشناختم!!اسمشم تا حالا نشنیده بودم!بعد بچه ها گروهی(!!) عکس رو سرچ کردن و نشونم دادن!!!واقعا حالت موهاش و رنگش عین ماله منه!:دییییی اما قیافش رو نمیدونم!!!!o_O …………..
یه امتحان در پیش دارم!دعا کنین خوب بشه!
پ.ن:دوستتون دارم!!:*:*:*
ارسال شده در Uncategorized | 26 دیدگاه »